خرید بک لینک

دختران معمولی همیشه در آغوشی آرام زندگی می کنند بی صدا می گریند, بی صدا می خندند, بی صدا می شکنند, بی صدا عاشق می شوند بزرگ می شوند شاعر می شوند متین و با وقار تر از همیشه همسر می شوند دختران معمولی مادر هم می شوند صبح ها بدون توجه به این ک دیشب از فکر قسط های سر ماه خوابشان نبرده بیدار می شوند و ترجیح می دهد به جای خوردن صبحانه برای دختر بچه شان لقمه درست کنند پنیر می گذارند گردو می ریزند و نان را تا می کنند خاطره می گذارند غم می ریزند و روز را اتمام می

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 19:50

شبیهِ لذتِ یک آشتیِ جانانه بعد از یک قهرِ طولانی ، شبیهِ تولدِ دوباره ی یک عشق یک زندگی ، یک خوشبختی ، شبیهِ بویِ تازه و دلبرانه ی نعنا و ریحان " تماشایِ با هم بودنتان ، عجیب می چسبد!!! " مثل‌ بوی خاک نم‌ خورده... مثل خنکی اونور بالشت در چهله تابستون... لطفا هوایِ هم را داشته باشید ، مراقبِ دل هایِ هم باشید ، اجازه ندهید که لحظه ای"لبخند" از رویِ لب هایِ شریکِ زندگی تان بیفتد ، اتحاد و وفایِ جاودانه تان را سنجاق کنید رویِ چشمانِ حسودِ روزگار ؛ تا دنیا ،

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 19:50

حـــــــرف بـــــزن… صدایت را دوست دارم بگو… فقط بگو چــه فـــرق دارد از مـــن ، از تـــو از بــــاران در آغــوشــم بــگــیــر و در گــوشــم از مـــانـــدن بــگـــو از دوستت دارم هایی بگو که از شنیدنش دلم بریزد !! گـــونـــه هــای خــجــالــتــی ام رنــگ بــگــیــرد از دلبری چشمهایت بگو که چگونه دلم را هوایی کرده از هــرچــه خــودت مــیــخــواهـی از خـــودت بـــگـــو چـــه فــرق دارد از چـــه فـــقــــط بـــگــــو حـــرف بـــزن عاشقانه صدایت را دوست دارم

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 19:50

پدرش نام او را «ترنج» نهاده بود، مادرش اما «بهار» صدایش می‌کرد... می‌گفت وقتی می‌خندد، انگار شکوفه‌ها از ابتدا متولد می‌شوند و انگار خانه ام جای دیگریست.... پدرش اما یک کلام میگفت: ترنج! اما حالا او، معشوقه‌ی مردی‌ست که او را «دنیا» خطاب می‌کند. می‌گوید: پیش از او اصلاً زندگی نکرده بودم حالا اما دنیا را به من داده اند... مادرش دستش را گرفت و آرام گفت: هر زنی باید هزاران نام داشته باشد، تا با هر کدامشان، جان بگیرد...

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 19:50

تقریباساعت سه بعداظهربودکه نشسته بودم در فرودگاه وقرارشده بود به سفری تفریحی بروم تا نیم ساعت قبلش در ماشین و خسته و کوفته راه بودم اخرشهرمان فرودگاه نداشت،ومن هول هولکی به پرواز رسیدم .مثل همیشه مهمانداران وخدمه پرواز با لباس های مرتب و اتو شده و معطر و با لبخندی ملیح درب های ورودی را نشان میدادن و بعد از پر شدن هواپیما و نشستن با کلی تاخیر وبا صدای مردی که ادعاداشت خلبان است وچرخی که در باند پرواز زد آماده پرواز شد ٫خانمی در پشت صندلی من با لحنی اعتراضی و شاکی میگفت هیچ اعتمادی به زمان و هواپیما وخدمه ومسولین این جغرافیای نفرین شده نیست!بغل دستیش با تایید حرف او اجازه ادامه سخن را به او نداد٫در جلو صندلی من پیرمردی با موهای سفید و کم پشتش مشغول ذکر سفر بود و داشت اشهدش رامیخواند و خودش را به خدا میسپرد٫کم کم ترس و استری تمام وجودم را فرا گرفته بود که داشت حالت تهوق میگرفتم٫خانمی در صندلی روبه روی من بود که با ناخن های کاشت شده اش انچنان داشت دسته صندلی را چنگ میزد که نزذیک بود ناخن هایش شکسته شود.سر مهمان دار داشت با معرفی خودش میگفت که گوشی موبایلهایتان را خاموش یا در حالت پرواز قرار داده٫من نیز طبق روال سفرهای قبلی گوشی موبایلم را از جیب شلوارم بیرون اوردم و شماره خانه پدریم را گرفتم و به مادرم اطلاع دادم که چند دقیقه بعد پرواز شروع و گوشی خاموش میشود که نگران نباشد و تا بعدرسیدن به مقصد با اوتماس بگیرم.بعداز اینکه سرمهماندار کمربند و ماسک ونکات ضروری رایادآوری کرد به خودم آمدم به بغل دستیم نگاه کردم دختری زیبا باموهای بور که موهای بروی صورت و چشمای پف کرده اش نشسته بود و زیرلبش خال سیاهی داشت،نورکمی که از بالای ابرها از پنجره هواپیما به داخل و صورتش میتابید گیسوهای طلایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 16:29

چنان به موی تو آشفتهام

به بوی تو مست

که نیستم خبر

از هر چه در دو عالم هست

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 12:57

این روز ها جمله (مراقب خودت باش)را کمی بیشتر به خودت بگیر ،واینگونه برای خودت تفسیر کن ،حواست بیشتر از همیشه به خودت باشد ،فقط فکر بودن تو در این روز ها ست که مجال نفس کشیدن در این هوا را به من میدهد .وهنوز شنیدن صدای توست که خونم را  به جَرَیان میندازد !قشنگِ روزگار من شاید جز این سه حرف کوتاه و قصار نتوانم از تمام نگرانی و دلواپسی هایم برایت بگویم اما تو ان راتنهایک جملهنخوان!مراقب خودت باش تفسیر تمام عاشقانه های شاملوست که به یکباره تقدمت میکنم  حال خوب این روز هایم  مراقب خودت باشبرچسبها: دلنوشته٫عاشقانه٫غمگین٫دلبر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 12:57

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارمتو را به خاطر عطر نان گرمبرای برفی که آب می شود دوست می دارمتو را برای دوست داشتن دوست می دارمتو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارمبرای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریختلبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارمتو را به خاطر خاطره ها دوست می دارمبرای پشت کردن به آرزوهای محالبه خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارمتو را برای دوست داشتن دوست می دارمتو را به خاطربوی لاله های وحشیبه خاطر گونه ی زرین آفتاب گردانبرای بنفشیِ بنفشه ها دوست می دارمتو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارمتو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارمتورا برای لبخند تلخ لحظه هاپرواز شیرین خاطره ها دوست می دارمتورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارماندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارمتو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارمتو را برای دوست داشتن دوست می دارمتو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام … دوست می دارمتو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام … دوست می دارمبرای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناهتو را به خاطر دوست داشتن … دوست می دارمتو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم … دوست می دارم …برچسبها: پیامک عاشقانه , دلبرانه , فازسنگین , غمیگین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 12:57

.
.
چایت را بنوش و نگران فردا نباش


از گندم زار من و تو مشتی کاه می ماند برای بادها …


نیما یوشیج
.
.

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 15:48

.
.
این خیره ماندن ها به ساعت . . .


تمرین برای روزهاییست که میدانم “نمی آیی”
.
.

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 15:48

فلانی ؟ میدانی ؟میگویند رسم زندگی چنین است :می آیند . . .می مانند . . .عادت می دهند . . .و میروند . . . و تو در خود می مانیو تو تنها می مانی . . .راستی نگفتی ؟رسم تو هم چینین است ؟مثل همه فلانی ها ؟.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 15:48

.
هرگز تمامت را برای کسی رو نکن

بگذار کمی دست نیافتنی باشی

آدم ها تمامت که کنند رهـــــایت می کنند

.

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 15:48

راحت قهوه ات را بخور


از ته این فنجان نه کسی آمده است


نه کسی مانده است


فال تو همین طعمی ست که می چشی

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 15:48

یکی بود که اونم رفت . . .

کاش از اول غیر از خدا هیچکس نبود !

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: يکشنبه 4 شهريور 1397 ساعت: 13:57

تنها چیزی که تو زندگیم به صورت تخصصی بهش تسلط دارم،

انتخاب آدم های اشتباه برای دوست داشتنه…!

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: يکشنبه 4 شهريور 1397 ساعت: 13:57

صفحه بندی