خرید بک لینک

پدرش نام او را «ترنج» نهاده بود، مادرش اما «بهار» صدایش می‌کرد... می‌گفت وقتی می‌خندد، انگار شکوفه‌ها از ابتدا متولد می‌شوند و انگار خانه ام جای دیگریست.... پدرش اما یک کلام میگفت: ترنج! اما حالا او، معشوقه‌ی مردی‌ست که او را «دنیا» خطاب می‌کند. می‌گوید: پیش از او اصلاً زندگی نکرده بودم حالا اما دنیا را به من داده اند... مادرش دستش را گرفت و آرام گفت: هر زنی باید هزاران نام داشته باشد، تا با هر کدامشان، جان بگیرد...

برچسب: نویسنده: غزل صفری تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 19:50

صفحه بندی